قلبم درد میکنه... خیلی ...امروز سالگرد ازدواجمه... اولین ساله... تمام کاخ ارزوهام خراب شد... هیچوقت فک نمیکردم حتی یک سالم دووم نیاوره... همیشه فک میکردم همه چیز با دوس داشتن حل میشه... اما مشکل این بود که اون اصلن منو دوسم نداشته... همش تظاهر و دروغ بوده... تا تکون میخوردم حرف از جدا شدن میزد... نمیدونم چرا قبل از ازدواج این کارارو نمیکرد... اخه بی لیاقت من که کاری به کارت نداشتم اونقد عشق بهت میدادم که واقعا نمیدونم ... ادما رو نمیشه درک کرد... نمیشه فهمید چی توو سرشون میگذره... واسه اون ناراحت نیسما... واسه رفتنشم ناراحت نیسم.. غصه ی خودمو میخورم... اینکه به من میگفت از من بهتر پیدا نمیکنی هیچوقت... هه یکی که یا منو میزد یا شبا نمیومد هیچ عشق و محبتی ازش نمیدیدم.. خب کجاش خوب بود... یکی ک فقط باهام لجبازی میکرد و اذیتم میکرد... یکی که دزد از اب در اومد و پولامو بالا کشید و ماشینمو دزدید... یه خدایی اون بالا سر هسش یه روزی جواب بدی هایی که به من کرد رو میده... فک میکرد فقط برا من بده...خودش الان اس و پاسه... لیاقتش همون ول گردیه ... اون نه بلده زندگی کنه و نه کار و نه تلاش... فقط بلده یه خوره پول بیاد دستش بره باهاش عیش و نوش کنه... خدا منو دوس داشته از دستش راحتم کرد... من نه از خودش و نه خانوادش هیچوقت نمیگذرم همونا که بهش راه یاد دادن عوض زندگی کردن...
میخام از امروز دیگه فکر نکنم بهش... خدایا بهم کمک کن... بهم صبر بده... دیگه ناراحت نشم و غصه نخورم...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ساعت 16:39 توسط rose| |
برچسب:
نویسنده: بهار توکلی