دلم نی نی میخاد... نمیشه یکی نی نی بدنیا بیاره بده ب من، بشه ماله خود خودم بعد بزرگش کنم..؟؟؟؟ انگار نمیشه دیگه... مجردی هم ک نمیشه... کاشکی میشد مجردی نی نی داشت... دلم عروسی میخاد... دلم جشن میخاد، دلم خرید عروسی میخاد...خونه چیدن و اسباب اثاثیه خریدن و چیدنشونو میخاد... چرا زندگیه من اینقد مزخرفه؟؟؟ چرا همیشه من میام اینجا از ناراحتیمو و غصه هام و نداشته هام مینویسم؟؟ خب چرا اصلا ب چیزایی ک میخام نمیرسم ک بیام بگم خوشحالم ... این روزا ک دیگه تقریبا همه دوستام متاهل شدن و بچه هم دارن بعضیاشون بیشتر احساس پوچی میکنم.. احساس تنهایی و اینکه فک میکنم چقد وجودم توو خونه میتونه ازار دهنده باشه ... الان ک دیگه مامان و بابا باید دوتایی باهم باشن هنوز من پیششونم...
حالا باز جایه امیدواری بود ک اونروز توو عروسی اقوام دیدم ک هنوز دختر مجرد همسن و سال من توو فامیل زیاده.. کمی حالم بهتر شد..ولی خیلی دلم میخاد ی عروسی شیک و تمیز بگیرم و البته خوشبخت بشم... با کسی زندگی کنم ک همه جوره خوب باشه و همدیگرو دوس داشته باشیم... نمیخام دوباره تجربه مزخرفی داشته باشم...
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:18 توسط rose| |
برچسب: تنهام,
نویسنده: بهار توکلی