بهرحال امروز صبح بود ک داشتم از تایمکس میرفتم پشت رول نشسته بودم دیدمش... دقیقا پشتم پارک کرده ... فقط چون یه ۲۰۶ دیدم گفتم نکنه میخاد بره بعد راه بیفتم ک تو اینه نگا کردم دیدمش.. میخاست پیاده بشه... منم راه افتادم... ماشینو ک پارک کردم داشتم میرفتم برم توو ساختمون دقیقا از جلوم رد شد... نمیدونم دقیق کجا پارک کرد ولی خب پشت سرمو نگا کردم ندیدم.... اصلا نگاهمم نکرد عتیقه... قبلا نگا مگا میکرد... ولش بابا... فک کنم سرش شلوغه ... و بازهم عتیقه....
راستی مامان بابا میخان برن حج... همیشه ارزوشون زود... انشاالله امسال میرن... من خونه تنهام... مثلا قراره برم خونه ابجی یاذخونه خودمون... مرسییییی اصلا دوس ندارم راستشو بخای.... خوش نمیگذره... واسه تفنن خوبه ها ولی بخای یه ماه بمونی.. مخصوصا خسته ک از سر کار برمیگردی.... اینجوری زیاد راحت نیسم... تازه تامادمونم زیاد راحت نیس... هرچقدم باهم خوب باشیم بازم.... نمونه هنوز مجردم..... واقعا مامان اینا اینجوری میرن منو میذارن؟ زیاد دوس ندارماااا حداقل منم یکیو داشتم... ک مامان اینام با خیال راحت برن... گریه ام گرفت... از تنها موندن زیاد که چ عرض کنم اصلا خوشم نمیاد... اینجوری مثه ی عضو اضافه ام ک اصلا دوس ندارم...واقعا اشکم سرازیر شد....
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:15 توسط rose| |
برچسب:
نویسنده: بهار توکلی