چیکار کنم اخه :|
حستم بی حوصله و بیکارم، کلی درس دارم اما حسشو ندارم، واسه استخدامی ثبتنام کردم اما دریغ از ی کلمه اگه خونده باشم، دلم ی تفریح جدید میخاد، گشت و گذار دلم ی جا میخاد همش بگردم، دلم کار میخاد، واقعا بعد این همه مدت ک سرم شلوغ بود الان ک توو نوبتم و هنوز تاییدم نیومده واقعا خسته شدم، از توو خونه نشستن خسته شدم، توو این ی هفته فقط ی روز رفتم بیرون :/ فردا هم عروسیه نمیخام برم، حوصله ندارم، نمیدونم شایدم دارم از بعضی چیزا فرار مسکنم، از اینم ک همه فک میکنن لاید واسم شوهر پیدا کنن هم خسته شدم، حداقل ی خوبشو بیارن بذارن مقبول باشه، تازه از اینم میترسم اگه استخدامی قبول شم مجبورم همیشه توو این شهر زندگی کنم، شهرهای بزرگ پرررر، اکه قبولم نشم باز نگرانم کارم چی میشه، حداقل شوهرم ک ببو اصلا قحطیه البته ایده الش، وگرنه ک تا الان شوهر کرده بودم، سخت پسند نیسما ولی خب هم میترسم هم نگرانم هم یکم محتاطم هم یکم سختگیرم و ... این چن وقته ک پسردایی مامان پیله شده ب من، البته هنوز ابراز نکرده ولی جلو جمع رو مخه، ابجیم میگه تو رو دوس داره، خلاصه جلو همه تابلو شده دیگه... بماند ک اصلا شرایطش ب درد من نمیخوره و هرچقدم بچه خوبی باشه، بازم نمیشه... اینم از این ک نیومده پره... فک کنم با این وضع همه رو میپرونم :)))) البته بخندم یا گریه کنم واقعا ... الان اینقد ک دلم گرفته ها، هم دلمم میخاد دیوارو گاز بگیرم هم دلم گریه میخاد، هفتع بعد شاید با مامان اینا برم مشهد، البته هفته پیشم رفتیما ی چهتر شب موندیم اومدیم، بتز کار دارن شاید منم رفتم باهاشون،حالا معلوم نیس، از ته دلم دعا میکنم کارای دانشگاهم زودتر درس شه منم برم سر کار تا روانه یه تیمارستان نشدم...دلم همه چی میخاد و هیچی نمیخاد، اخه اینم شد زندگی دلم اینقددددد پرههههههه ولی چیکا کنم، دلم میخاد برم بیرون بدبختی ی رفیقم این دور و برا نداربم بریم باهاش بیرون، البته باشه هم چ فایده ، بدختی توو ی شهر کوچیک زندگی میکنم هیچ جا نداره بگردم، حداقل همون گرگان خوب بود، محض الکیم ک شده میرفتم خرید بیرون، دلم وا میشد... دلم شهربزررررگگگگگ میخاد برا زندگی، اخه ب کیییی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 19:18 توسط rose| |
برچسب:
نویسنده: بهار توکلی
تاريخ: يکشنبه
21 خرداد
1396 ساعت: 0:59