گاهی فک میکنم قراره مثه تصورات بچگیم باشم... سنم رفته بالا، خونه ماشین همه چیز دارم، ی زندگیه مرفه ولی ازدواج نکردم و یه بچه رو ب فرزندی قبول کردم... چندان از تصوراتم دورم نیسم، الان ۲۴ سالمه، خونه دارم، ماشینمم چن روز دیگه میاد، کارم دارم ولی هنوز مجردم... هه مزخرفتر از ابن نمیشه ، فقط بچه کمه اینجا :/ دیگه کلا میشم همونایی ک بهش فک میکردم و اما چقدر افکارم مزخرف بوده اون موقع ها... اصلا تصورشم نمیکردم اینقد زود بزرگ بشم... احساس خنثی بودن میکنم... ا
دیگه حتی اینجا هم دلم نمیاد بنویسم ولی گاهی وقتها احتیاج ب نوشتن دارم... پیش بینی ادامه سال ۹۵، من هنوزم با مامان بابا زندگی میکنم...
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 12:1 توسط rose| |
برچسب:
نویسنده: بهار توکلی