هههههییییععععععع نفس عمیق، حتی گاهی اینجا هم نمیتونم خودم باشم و حرفامو بزنم... نم یدونم چی میخام و چی نمیخام... فقط دلم میخاد از این یکنواختی در بیام، خسته شدم... مخصوصا از خودم با این سلیقه ام :/ یعنی ی چیزی میگم ی چیزی میشنویاااا.... فقط بلدم ایراد بگیرم.... چی بگم والا از دست خودم... ولی چن روزه بی حوصله شدم به شدت.. فک کنم همون موقع ها ک زیاد کشیک میرفتم وقت سر خاروندن نداشتم حتی نمیتونستم به چیزی فک کنم و فقط میرسیدم خونه میخوردم و میخابیدم بهتر بود... الان هکش ب همه چیز و هیچی فک میکنم، دلم همش تنوع میخاد، دلم مسافرت میخاد دلم گردش میخاد، دلم زندگیه جدید میخاد، البته هنوزم دلم عروسی میخاااددد :)))))
سنم رفته بالا... از نظر خودم خیلیم کوچیکما ولی وقتی یکی سنمو میپرسه دیگه ی جوری ک میپرسن احساس خجالت بهم دست میده، ولی دکی ک میگفت هنوز سنت کمه خوش باش بابا... یعنی خوشم میادا تزش، خیلی بچه خوبیه... همش هم ب من میگه شیطنتات زیاااادههه ، البته از وقتی رفتم جراحی زیاد اتیش نمیسوزونم، وقت نمیکنم... اگه بذارن هنوزم همونطور شررریم برا خودم...خخخخ
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 20:43 توسط rose| |
برچسب:
نویسنده: بهار توکلی