خرید بک لینک
الان که دارم مینویسم ظهر یک روز پاییزیه.. داره بارون میاد...پنجره ی اتاق بازه ....داخل اتاق تاریک شده ولی یه نوری داره از پنجره میزنه توو... داشتم از پنجره بارون رو تماشا میکردم ک یادم افتاد یه دفتر خاطراتی اینجا دارم و چقد دلم براش تنگ شده..الان ک بازش میکنم میبینم یک سالی هس بهش سر نزدم...تقریبا توو این یک سال گذشته کلی خاطرات داشتم و کلی اتفاقات افتاده..بعضیاش شیرین بوده از مسافرت با دوستام ک اولین تجربه ام بود و واقعا بهم خوش گذشته تا بعضیا ک تلخ بوده و به گریه انداختتم... همه گذشتن و همیشه مراحل زندگی تلخ و شیرین تکرار میشه.. همیشه مشکلات هس.. بعد ک زمان میگذره متوجه میشی بیخودی این همه استرس داشتی وقتی میتونستی شاد زندگی کنی... مخصوصا توو این سنی ک الان دارم... مثه وقتی ک دانشجو بودم و همه میگفتن دلت تنگ میشه.. مثه اون 2 سالی ک داشتم طرحمو میگذروندم و بهم خوش گذشته و دیگه بر نمیگرده... البته مطمینن روزایه بد داشتم ولی الان بهشون فک نمیکنم...

امروزا زود ب زود دلم میگیره.. ترجیح میدم بشینم پشت رول و توو خیابونا الکی بچرخم... احساس میکنم حس توو خونه نشستن ندارم ... باید بزنم به جاده...

دوس داشتم ی هنری داشتم و خودمو مشغول میکردم اما افسوس...تنها هنرم همون نقاشی کشیدنه که نصفه و یمه انجامش میدم.. نمیدونم شاید باید برم باشگاه یا کلاس زبان و خودمو مشغول کنم... دلم مسافرت میخاد.. تا دو هفته اینده امکانش نیست... تایمم پره... منتظره یه بسته ام شاید اگه بیاد یکم خوشحال بشم... باید برم نماز بخونم...

خیلی چیزا رو نمیشه نوشت...

برچسب: نویسنده: بهار توکلی تاريخ: شنبه 12 آبان 1397 ساعت: 0:55

صفحه بندی